نه برگ
همنشين هميشگي
نه پرنده
ميهمان ماندگار
***
حتي اگر تبر، تقدير نباشد -
تن .... ها ... يي
سرنوشت ِ
همه ي
درخت
ه
ا
ست
نه برگ
همنشين هميشگي
نه پرنده
ميهمان ماندگار
***
حتي اگر تبر، تقدير نباشد -
تن .... ها ... يي
سرنوشت ِ
همه ي
درخت
ه
ا
ست
من آخرین نگاه ها،توآخرین نگاهها
چه می شوندبین ما ازین به بعد راهها
کجای سرنوشت باز تلاقی من وتورا
به جاده ها سپرده اند گذار سال و ماهها
ثواب ها برای من، ترا نگه نداشتند
گذشت نیز فرصت گناهها گناهها
تو نیستی طلوع نیست، تو نیستی غروب نیست
تو نیستی یکی شدند سفیدها،سیاهها
نه سنگ سینه ای صبور، نه بازوی غمی عصا
من غریب و بعد ازین گلوی تنگ چاهها
تو فارغ از غم منی و فارغ از من است عشق
تو رفته ای ورفته اند تمام تکیه گاهها
*
تو فکر می کنی به من !
تو فکر می کنی به من؟
چقدر ذهن خسته ام پر است ازین تباهها
بیا و بعدازین نرو، بیا و بعدازین بمان
بیا ببین که در تواند امیدها،پناهها
*
دوباره اشتباه کن،دوباره فکر کن به من
که کرده اند معجزه، درعشق ،اشتباهها
بعدازاین همه دوری و دیری بجزشرمندگی..... هیـــــچ
یه ترانه،یه غزل ویه چارپاره که دوست داشتم تصنیف بشه که نشد
وبقیه ش با شما
ابر اومده سربذاره رو شونم
بغض هزار ساله شو واکنه
اومده تابباره وبگرده
همدل غصه هاشو پیداکنه
*
یه بغض مشترک توی گلومون
یه شعرعاشقونه تو چشاشه
دفترمو میدم بهش بنویسه
زمزمه ای رو که روی لباشه
*
دعای قلب خستم آخرگرفت
بعدِ هزارسال بارون زده
دوباره قطره قطره قطره،نم نم
بوسه به دشت گونه هامون زده
*
میخوام یه گوشه ای کنارشعرام
بابغلش خودم رو تنهاکنم
داره به شیشه میزنه ریز ریز
بایدبرم پنجره رو واکنم
*
نمیدونم وقتی که از راه رسید
شعربگم،گریه کنم،بخندم
فقط قدم میزنه وقتی بامن
یادم بمونه چترمو ببندم
**************
«صائب اگربه تاج شهان جاکند،هنوز
فیروزه یادشهرنشابورمی کند»
صائب تبریزی
ازشعرخواست یک شب مهمانی اش کند
فکری بحال رنج و پریشانی اش کند
دست بهار غنچه به گلدان اونکاشت
از روزگارخواست زمستانی اش کند
گاهی غزل برای نداری او بس است
هرگزنخواست غرق فراوانی اش کند
شعری نوشت وخواست که آن شاعربزرگ
نقشی دگر به غربت پیشانی اش کند
تاپیش ازآنکه آه نفس سوز سرنوشت
راهی شودشکسته و توفانی اش کند
این قاصدک نشسته که یک صبح،یک نسیم
بردارد از«زرند» و «خراسانی» اش کند
**************
دست از امید زندگی خالی
چون ازدرخت افتاده برگی زرد
چون ماهی از آغوش دریا دور
من بی تو میمیرم،نرو،برگرد
*
حالاکه من در درد می پیچم
حالاکه من هرلحظه عاشق تر
حالاکه من در داغ می سوزم
ازاین همه بیتابی ام مگذر
*
یک برگ پاییزی،رها در باد
دست از پناه شاخه ها کوتاه
میریزم و رد می شوی ازمن
آه از دل نامهربانت،آه
*
پیش نگاهم درمسیرباد
گل می زنی،گیسو می افشانی
می گریم ومی خندی و ازمن
خون میکنی،دل می پریشانی
*
چون دست باد و موی گندمزار
درسینه ام داغ نوازش بود
برگشته بود از روی من رویت
وقتی نگاهم ابر خواهش بود
*
دست از امید زندگی خالی
چون ازدرخت افتاده برگی زرد
چون ماهی از آغوش دریا دور
من بی تو میمیرم...
سلام دوستان مهربان
سالهاست که دراستان کرمان جشنواره شعررضوی بصورت شهرستانی وبعد،استانی برگزارمیشه،دقیقا"12سال.
به بهانه ی جشنواره شعررضوی زرند ومخصوصا"اینکه درآستانه ی سفر به سرزمینی هستم که به اونجا تعلق دارم یعنی نیشابورعزیز،این شعر رو اول به «حضرت محبت سیب» وبعد به شما پیشکش میکنم.
تاچه قبول افتدو چه درنظرآید
صدای خسته ای ازسینه ی کویرآمد
وبازشد گره انتظار،بندازبند
قطارآمد وآهی کشید وساکت شد
مسافران همه لبخندی وپیاده شدند
قطارآمد وبانوی زائری تنها
که شهرعشق پرستم همیشه مستش بود
پیاده شد،وخرامید ومن دویدم ،تا
بیاورم چمدانی که توی دستش بود
غروب بود،به آغوشم آمد وناگاه
بلورنازک یک بغض عاشقانه شکست
کنارنیمکت روبروی مشهدتو
من ایستادم واواشک ریخت،بعدنشست
وگفت:
«چی بگم اینکه چه حالی بوداونجا
چه باعطوفتیه حضرت محبت وسیب
برای من،من ناآشنا،من تنها
چه آشنانفسی بود این امام غریب»
وپیش ازآنکه به مشهدبیایدازشهری
که ردشدید ازآن شهر کرده است عبور
کنارخش خش بادخزان قدم زده است
به اشتیاق تودرکوچه های نیشابور
ونیزمست شراب حدیث سلسله ای
که ازخُم لب لعلت به جام مردم ریخت
نشست گوشه ای ودرنسیم پاییزی
رهاندوسلسله گیسوش را به بادآویخت
سکوت کرد،ودیدم ازعمق چشمانش
دوقطره اشک،خدایا دوخوشه ی انگور
رسید تا لب پلکش وگفت باحسرت
«چقدرخوشبختن مهمونای حضرت نور»
«توبرق گنبدش آفتاب یه سکه بیشترنیست
که زنگ خورده وازدوررونق افتاده
آقا برای فقط دلخوشی اونو یکروز
به دست کودک تنهای آسمون داده
وماه گوشه ی بالای آسمون حرم
شبا،شبیه یه خال قشنگ کُنج لبه
که توی خلوتش آروم، حضرت معشوق
ازعاشق دلباختش یه بوسه میطلبه
چه میدونی که چه عشقی تو صحن آزادی
به انتخاب غم دام ناگزیرم کرد
میون اونهمه که عاشق رهاشدنن
چه جوری ضامن آهومنواسیرم کرد
توصحن حضرت آقا که اَشکای سَحَََری
توچشما میلرزن مثل بیدای مجنون
نقاره ها همه مست ترانه ی عشقن
ویامقابل فواره های دست افشون
توهرکی باشی وازهرکجایی که اومدی
تو قلب مظطربت غصه ی غریبی نیست
یه لحظه خواب بری، یک نفربیادوبگه:
توآشنای منی قصه ی عجیبی نیست»
وشب رسید که دیدم به گونه اش غلطید
دوقطره اشک،خدایا دوخوشه ی انگور
بلندشد،چمدان توی دست من،برویم؟
که رو بسوی شماکردوگفت ازاین دور
»برای اینکه بدونه همیشه از اینجا
درآرزوی طواف دوبارشون هستم
یه تیکه ازدلموکندم وبرای ابد
اونو به پای یکی ازکبوتراش بستم«
به او که شایدبیاید
شاید هم...
ميز عصرانه و گلدان و دو فنجان قهوه
آلبوم عكس و... ورق ميخورد اين خاطرهها
شب شده اين همه سال پر از اندوه زمين
عصر هر جمعه ی آرام و دلانگيز تو با...
*
ميز عصرانه و گلدان و دو فنجان قهوه
روی يك نيمكت و محو، نگاهي به نگاه
و تو كه اين همه دل منتظر و مسحورت
شده مسحور تماشای دو تا چشم سياه
*
عصر هر جمعه ی آرام و دلانگيز، تو با
چه كسي همدم و هم صحبت و همدل شدهاي
چه كسي باعث مشغولي انديشه ی توست
كه از انديشه ما اين همه غافل شدهای
*
عصرهرجمعه ی توآنطرف آرام وقشنگ
اینطرف جسم شفق زخمی وغلطیده به خون
آنطرف قهوه ی لیلای توشیرین شده است
اینطرف تیشه به فرهادی فرق مجنون
*
بي خيال همه ی غربت و تنهايي ما
جای آرام تو خوب است چرا برگردی
رو به روی تو دو خورشيد به هنگام طلوع
چشم ما رنگ غروب است چرا برگردی
***
ميز عصرانه و گلدان و دو فنجان...خالی
آلبوم عکس ورق خورد و چه راحت شب شد
عصر اين جمعه ی آرام و دلانگيزت نيز
چشم بد دور به خوبی و سلامت شب شد
*
چشم ما اين همه زل زد به خم جاده و دل
شهر به شهر پی عطر نفسهای تو گشت
و براي تو مهم نيست كه هر جمعه غروب
اين همه سال به اهل غم عشقت چه گذشت؟
*
بي خيال همه غربت و تنهایی ما
جای آرام تو خوب است چرا برگردی
رو به روی تو دو خورشيد به هنگام طلوع
چشم ما رنگ غروب است چرا برگردی
*
هفته ها جاری وما مانده که تا جمعه شود
خون بگرییم وبمیریم دراندوه شما
وشما فارغ ازاندیشه ی غمهای زمین
سخت آرام برآن نیمکت چوبی،تا
*
ميز عصرانه و گلدان و دو فنجان قهوه
آلبوم عكس و ورق ميخورد اين خاطرهها
شب شده اين همه سال پر از اندوه زمين
عصر هر جمعه ی آرام و دلانگيز تو با...
سرنوشت من
نه شعری نوشته برخطوط خسته ی پیشانی ام
نه ستاره ای درصفحه های آسمان چندم
که قلبی است که درسینه تومیتپد
همیشه ازغم این درد زردلبریزم
كه منتهاي وفاي درختها اين است
كه بايد از لب اين شاخ خشك برخيزم
اگر چه باد به من ياد داده كه بايد
از آنچهام كه هوايي كند بپرهيزم
ولي همين كه بپيچد نسيم ميلرزم
همين كه آه، نگاهم كنند، ميريزم
اگر چه برگ ولي ميپرستم از سر شوق
ترا به رگ رگ، رگبرگهاي ناچيزم
که عصر رد شدنت از كنار عاشقيام
در آخرين خط افسانه غم انگيزم
غروب آخر خود را چه قدر رقصيدم
مگر كه با نفس عاشقت در آميزم
كه چون نسيم پيچي به من بريزم و بعد
به يال روسري آبيات بياويزم...
عروس چادر مشكي روسري زريام
و اين هنوز تويي كه به شعر ميبريام
تو قطره قطره چكيدي كه شعر شد شعرم
هميشه تشنه آن جرعههاي شاعريام
غمت شبي به خيالم نشست و پر زد و رفت
هوائيت شدهام، عاشقم، كبوتريام
#
درخت با همه عشق ورزياش تنهاست
بله درخت اگر كه به خاطر آوريام
تبر مقابل چشمم نشسته و من گيج
هنوز منتظر لحظههاي بهتريام
هزار دست بريده، هزار شاخه خشك
به يادگار بجا مانده از تناوريام
شكسته پشت غرورم تو هم نيامدهاي
دوباره در گلدان غمت بپروريام
فقط شبي كه ميآيي به قدرت عشقت
به خاك ميزني از ريشه در ميآوريام
نمان كه تا ننشيند به دامن پاكت
غبار كهنه شبهاي خاك بر سريام