سلام دوستان مهربان

سالهاست که دراستان کرمان جشنواره شعررضوی بصورت شهرستانی وبعد،استانی برگزارمیشه،دقیقا"12سال.

به بهانه ی جشنواره شعررضوی زرند ومخصوصا"اینکه درآستانه ی سفر به سرزمینی هستم که به اونجا تعلق دارم یعنی نیشابورعزیز،این شعر رو اول به «حضرت محبت سیب» وبعد به شما پیشکش میکنم.

تاچه قبول افتدو چه درنظرآید

 

 

 

صدای خسته ای ازسینه ی کویرآمد

وبازشد گره انتظار،بندازبند

قطارآمد وآهی کشید وساکت شد

مسافران همه لبخندی وپیاده شدند

 

قطارآمد وبانوی زائری تنها

که شهرعشق پرستم همیشه مستش بود

پیاده شد،وخرامید ومن دویدم ،تا

بیاورم چمدانی که توی دستش بود

 

غروب بود،به آغوشم آمد وناگاه

بلورنازک یک بغض عاشقانه شکست

کنارنیمکت روبروی مشهدتو

من ایستادم واواشک ریخت،بعدنشست

 

وگفت:

«چی بگم اینکه چه حالی بوداونجا

چه باعطوفتیه حضرت محبت وسیب

برای من،من ناآشنا،من تنها

چه آشنانفسی بود این امام غریب»

 

وپیش ازآنکه به مشهدبیایدازشهری

که ردشدید ازآن شهر کرده است عبور

کنارخش خش بادخزان قدم زده است

به اشتیاق تودرکوچه های نیشابور

 

ونیزمست شراب حدیث سلسله ای

که ازخُم لب لعلت به جام مردم ریخت

نشست گوشه ای ودرنسیم پاییزی

رهاندوسلسله گیسوش را به بادآویخت

 

سکوت کرد،ودیدم ازعمق چشمانش

دوقطره اشک،خدایا دوخوشه ی انگور

رسید تا لب پلکش وگفت باحسرت

«چقدرخوشبختن مهمونای حضرت نور»

 

«توبرق گنبدش آفتاب یه سکه بیشترنیست

که زنگ خورده وازدوررونق افتاده

آقا برای فقط دلخوشی اونو یکروز

به دست کودک تنهای آسمون داده

 

وماه گوشه ی بالای آسمون حرم

شبا،شبیه یه خال قشنگ کُنج لبه

که توی خلوتش آروم، حضرت معشوق

ازعاشق دلباختش یه بوسه میطلبه

 

چه میدونی که چه عشقی تو صحن آزادی

به انتخاب غم دام ناگزیرم کرد

میون اونهمه که عاشق رهاشدنن

 چه جوری ضامن آهومنواسیرم کرد

 

توصحن حضرت آقا که اَشکای سَحَََری

توچشما میلرزن مثل بیدای مجنون

نقاره ها همه مست ترانه ی عشقن

ویامقابل فواره های دست افشون

 

توهرکی باشی وازهرکجایی که اومدی

تو قلب مظطربت غصه ی غریبی نیست

یه لحظه خواب بری، یک نفربیادوبگه:

توآشنای منی قصه ی عجیبی نیست»

 

وشب رسید که دیدم به گونه اش غلطید

دوقطره اشک،خدایا دوخوشه ی انگور

بلندشد،چمدان توی دست من،برویم؟

که رو بسوی شماکردوگفت ازاین دور

 

»برای اینکه بدونه همیشه از اینجا

درآرزوی طواف دوبارشون هستم

یه تیکه ازدلموکندم وبرای ابد

اونو به پای یکی ازکبوتراش بستم«