بعدازاین همه دوری و دیری بجزشرمندگی..... هیـــــچ

 

یه ترانه،یه غزل ویه چارپاره که دوست داشتم تصنیف بشه که نشد

وبقیه ش با شما

 

ابر اومده سربذاره رو شونم

بغض هزار ساله شو واکنه

اومده تابباره وبگرده

همدل غصه هاشو پیداکنه

*

یه بغض مشترک توی گلومون

یه شعرعاشقونه تو چشاشه

دفترمو میدم بهش بنویسه

زمزمه ای رو که روی لباشه

*

دعای قلب خستم آخرگرفت

بعدِ هزارسال بارون زده

دوباره قطره قطره قطره،نم نم

بوسه به دشت گونه هامون زده

*

میخوام یه گوشه ای کنارشعرام

بابغلش خودم رو تنهاکنم

داره به شیشه میزنه ریز ریز

بایدبرم پنجره رو واکنم

*

نمیدونم وقتی که از راه رسید

شعربگم،گریه کنم،بخندم

فقط قدم میزنه وقتی بامن

یادم بمونه چترمو ببندم

 

 

**************

 

                          «صائب اگربه تاج شهان جاکند،هنوز

                                            فیروزه یادشهرنشابورمی کند»

                                                                   صائب تبریزی

 

ازشعرخواست یک شب مهمانی اش کند

فکری بحال رنج و پریشانی اش کند

دست بهار غنچه به گلدان اونکاشت

از روزگارخواست زمستانی اش کند

گاهی غزل برای نداری او بس است

هرگزنخواست غرق فراوانی اش کند

«حرف کویر چیست بجز آنکه گاهگاه

ابری فرو بریزد و بارانی اش کند»

شعری نوشت وخواست که آن شاعربزرگ

نقشی دگر به غربت پیشانی اش کند

تاپیش ازآنکه آه نفس سوز سرنوشت

راهی شودشکسته و توفانی اش کند

این قاصدک نشسته که یک صبح،یک نسیم

بردارد از«زرند» و «خراسانی» اش کند

 

**************

 

 

دست از امید زندگی خالی

چون ازدرخت افتاده برگی زرد

چون ماهی از آغوش دریا دور

من بی تو میمیرم،نرو،برگرد

*

حالاکه من در درد می پیچم

حالاکه من هرلحظه عاشق تر

حالاکه من در داغ می سوزم

ازاین همه بیتابی ام مگذر

*

یک برگ پاییزی،رها در باد

دست از پناه شاخه ها کوتاه

میریزم و رد می شوی ازمن

آه از دل نامهربانت،آه

*

پیش نگاهم درمسیرباد

گل می زنی،گیسو می افشانی

می گریم ومی خندی و ازمن

خون میکنی،دل می پریشانی

*

چون دست باد و موی گندمزار

درسینه ام داغ نوازش بود

برگشته بود از روی من رویت

وقتی نگاهم ابر خواهش بود

*

دست از امید زندگی خالی

چون ازدرخت افتاده برگی زرد

چون ماهی از آغوش دریا دور

من بی تو میمیرم...