...بارااااااااااااااااااااان
ای چشم های پاک تو باران و من کویر
از من هوای نم نم گهگاه را مگیر
قلب تو از شمالِ جوانِ ترانه هاست
روح غریبمُرده ی من از جنوب پیر
وقتی تونیستی دل من مرغ مرده ایست
فرقی نمی کند که رها باشم واسیر
نه رود و نه خروش ، نه آتشفشان و کوه
لرزیدن است قسمت این بیدِ سربزیر
کی می رسم به تو ، من و این راه های دور
کی می رسی به من ، تو و این روزهای دیر
برگرد و نیمه جانِ به غم مانده ی مرا
یا زنده کن به لطفی و یا امر کن بمیر...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۹ ساعت 19:9 توسط ایمان محمد آبادی
|
اینجا هنوز دلی می لرزد